حكيم ابوالقاسم فردوسى
650
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
اگر يزدگرد كيش و آيين ما را بپذيرد پادشاهى دو گيتى او را خواهد بود . اما من همهء جهان و آنچه در آن است با همه نعمتهايش ، با يك تار موى يكى از حوريان بهشتى برابر و سودا نمىكنم . و هر كس كه با من بجنگد بهرهاش جز گورِ تنگ و دوزخ چيزى نيست . اگر به دين ما بگروى در سراى ديگر جاى تو در بهشت خواهد بود . بينديش تا چه خواهى . آن گاه نامه را به شعبه مغيره داد تا براى رستم بياورد . شعبه چون نزديك لشكرگاهِ ايرانيان رسيد يكى از نامداران او را ديد . پيش رستم شتافت و گفت : كه آمد فرستادهاى پير و سست * نه اسب و سليح و نه چشمى درست يكى تيغ باريك بر گردنش * پديده آمده چاك پيراهنش چون رستم از آمدن فرستادهء سعد آگاه شد سراپرده را آراست . سپهبد بر زَبَرِ گاهِ زرين نشست . شصت تن از دليران كه جامههاى زربفت بنفش بر تن و كفشهاى زرين نعل به پا داشتند بر دو سويش ايستادند . شعبه وقتى به پرده سراى در آمد زمين را با دست هموار كرد روى خاك نشست . به رستم نگاه نكرد و به شمشيرش تكيه زد . به دو گفت رستم كه جان شاد دار * به دانش روان و تن آباد دار به دو گفت شعبه كه اى نيك نام * اگر دين پذيرى شوم شاد كام رستم به شنيدن اين سخن روى در هم كشيد چين بر جبين افگند ، و پس از اين كه نامهء سعد را خواند چنين داد پاسخ كه او را بگوى * كه نه شهريارى نه ديهيم جوى تو اكنون بدين خرّمى باز گرد * كه جاى سخن نيست روز نَبرد بگويش كه در جنگ مردن به نام * به از زنده دشمن به دو شاد كام رزم رستم با سعدوقاص و كشته شدن رستم چون هر دو سو سپاه آراستند به هم درآويختند . آتش جنگ سه روز شعلهور بود . دستِ گردان از تشنگى از كار بازماند . دهن رستم